n i g h t - n a m a


صفحه اول
پروفايل من
قالب هاي نايت نما



پنجشنبه 9 خرداد1392 | 18:17 |
خوشحال میشیم اگه یه سر به وب گروهیه ما بیان


اینم آدرسشه:http://www.ma-3-ta.blogfa.com/


یه کلیکی بکنین...بیان...یه نظری بدین...



ببینم چندتا آدم با مرام داریم دیگه...



یه صلوات هم به نیّت شفای همه ی مریضا بده




چهارشنبه 18 تیر1393 | 15:32 |
دیدن هر بامداد اتفاق ساده ای نیست،

          گنجشک ها بیخودی شلوغش نمیکنند!!



چهارشنبه 24 اردیبهشت1393 | 19:53 |
لباس در آب کوتاه میشود و برنج دراز..

در درازای زندگی لباس باش و در پهنای زندگی برنج

اگر عمق پیام را نفهمیدی،

بدان تنها نیستی ماهم نفهمیدیم

 



دوشنبه 1 اردیبهشت1393 | 19:20 |

 

دنیای عجیبیست..

پر از فراز و نشیب

پر از اتفاقات بزرگ و کوچک

پر از روزمرگی های پر تلاطم

 

هنوز پنج شش ماهی بیشتر نمیگذرد از زمانی که

 برای ثبت نام به مدرسه ی جدیدم رفته بودم..

هنوز پنج شش ماهی بیشتر نمیگذرد ازاسترس ها و

 ترس های عجیبی که از مدرسه ی جدیدم داشتم..

 

هنوز پنج شش ماهی بیشتر نمیگذرد از زمانی که

دوستان جدیدم در مدرسه ی جدیدم را پیدا کردم..

 

هنوز زمان زیادی نگذشته که با آنها آشنا شده ام

 

حتی شاید هنوز خیلی از آنها را خوب نشناخته باشم

 

ولـی

 

فقط دو سه ماه تا پایان سال تحصیلی باقیست و

دیگر بچه ها آن حال و هوای اول سال را ندارند..

 

من میخوام بدانم

کو آن همه شور و شوقی و هیجانی که

 بچه های دوم ریاضی داشتند؟!

 

چرا دیگر" نگار"مان از آن معرکه های همیشگی اش

 را نمیگیرد و بیشتر بچه های کلاس را دور خود

جمع نمیکند و برایمان از این جا و آنجا حرف نمیزند؟!

 

چرا دیگر "مونا"یمان از آن خنده های از تـه دل نمیکند؟!

 

چرا دیگر "نیلوفر"مان با صدای بلند از آن

 خنده معروف هایش را نمیکند تا یک کلاس

از مدله خنده ی" نیلوفر"مان بترکد و به هوا برود؟!

 

چرا "ساغر"مان ساکت شده و پا برهنه وسط حرف

کسی نمیپرد تا همگی یک صدا سر او داد بزنیم

 و از او ایراد بگیریم؟!

 

کو آن همه شور و هیجان؟!

 

جو کلاس برگشته است..

همش حرفه امتحان و امتحان و امتحان است..

 

الان در ذهن بچه ها چه میگذرد؟

 

لابد تعدادی به فکر این اند

این ترم هم چکونه مانند ترم پیش نمرات عالی بگیرند

 

 یا این که تعدادی هم به این فکر میکنند که

چکونه گذشته را جبران کنند و

 این ترم را با نمرات خوب تری پاس کنند

 

یا شاید هم ذهنشان درگیر چیز های دیگریست..

 

مثلا این که تابستانشان را

چگونه بگذرانند بهتر و بیشتر خوش میگذرد..

 

البته این ها همه احتمالات است و ممکن است

 همه ی آن چیز هایی که که گفتم دلیل دیگری داشته باشد..

 

به هر حال،من کاری به این حرف ها ندارم

من میخوام بدانم

چرا دیگر کلاسمان شاد نیست؟!


چرا دیگر کسی از ته دل نمیخدد؟!

 

چرا دیگر دوستی ها مثل قبل نیست؟!

 

اصلا چرا زمان انقدر زود میگذرد؟؟!!

 

چرا باید به طور باور نکردنی ایی به این زودی

 شش ماهه سال گذشته باشد

و فقط دو ماه از آن باقی مانده باشد؟!؟

 

چرا های زیادی ذهنم را مشغول خود کرده است..

چرا هایی که جوابی برایشان ندارم..

 

...به امید کلاس و جهانی شاد تر و شاد تر از روز های قبل...

 



سه شنبه 27 اسفند1392 | 19:24 |
امروز ..سه شنبه ..بیست و هفتمه اسفند..شب چهارشنبه سوری..

 

فقط چند روز تا عید مونده و من اصلا حال و هوای عید ک ندارم هیچ..اصلا یه 

دلشوزه ی خاصی ام دارم..

الان ساعت۱۸:۳۶و من تو مطب دکتر(البته واسه خودم نه)و اینجا اینترنت wifi داره

 و مکان خای عمومی ام اینترنتاشون رمز نداره ..از فرصت استفاده کردم اومدم اینجا

 عیدو به همتون تبریک بگم..

سرعت نتم عااااالیه

ایشاالله سالی متفاوت و بهتر از سال قبل..



سه شنبه 20 اسفند1392 | 15:1 |
آدما مثل عکس میمونن
 
زیادی ک بزرگشون کنی 
 
کیفیتشون رو از دست میدن....


چهارشنبه 9 بهمن1392 | 17:58 |

ینی واقعا که!!!

ملت منتظر بودن سینما مجانی شه

گروه گروه حجوم ببرن سینما..

 

تا دیروز میرفتی سینما هر20تا صندلی یکی،

دو نفر نشسته بودن..

یه دختر..یه پسر

اونم میرفتن سینما

چون امنیتش از پارک و خیابون بیشتر بود..

ولی امروز..

اوه اوه اوه..

تا شعاع20 متریه سینما مردم صف وایساده بودن

 

به قوله مسئولین:

امروز روزه آشتیه سینما با مردم بود.

ینی ملت منتظر بودن سینما مجانی شه

باهاش آشتی کنن

 



یکشنبه 15 دی1392 | 15:2 |
 

یک رنگ بمان !!!

حتی اگر در دنیایی زندگی میکنی که

مردمش برای پر رنگ شدن

حاضرند هزار رنگ شوند.....

 



دوشنبه 2 دی1392 | 21:22 |

*همه از اوییم وباز گشت همه به سوی اوست*

 

همسایمون..

 

حاج خانم..

 

خیلی خانوم خوبی بود..

 

دوسش داشتم..

 

چند روزی تو کما بود..

 

پریروز فوت کرد..:(

 

امروز دفنش کردن..:(

 

 

 

یه فاتحه برای شادیه روحش بدیم..



چهارشنبه 13 آذر1392 | 12:10 |
به درختان گفتند:

 

چرا شما با این عظمت

از تکه آهنی به نام تبر میرنجید؟

گفتند :

 

 

 

رنج ما از تبر نیست،

از دسته ی آن است

که از جنس ماست. . .